تبليغاتX
زندگی ساده یک انسان


























زندگی ساده یک انسان

شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من
نوشته شده در بیست و دوم فروردین 1391ساعت 20:19 توسط سمانه|

رفتيم شهر بازي

مثلا قطار وحشت

يه ظبط گذاشته بودن گوشه سالن كه صداي داد و بيداد و يوهو و جيغو اينا پخش ميكرد

ما رو نشوندن تو يه گاري كه زمان قديم برده ها رو اين ور و اون ور ميبردن

يه سالن بزرگ بود كه چند تا پرده اويزونش كرده بودن

 و يه مسير ريلي  كه اين گاري رو هدايت ميكرد

 و يه پسره كه ماسك گذاشته بود سرش و يه چوبم دستش  عين موش از بين اين پرده ها يهو پيداش ميشد و اين چوبه رو  فرو ميكرد به كليه و دل و چشم و سر ما

ملتو گرفتن اينا به خدا


داداشم رفته برا پسرش پستونك بخره ميگه تمام شهرو گشتم فقط يه مدل پستونك وجود داره بقيش ديگه وارد نميشه


افتضاحه كه تمام عيدو مهمون داشته باشين و يه ساعتم وقت نكني بشيني البوم پرچم سفيده چاوشي رو گوش كني همه چي حل ميشه الا اين

 

 

نوشته شده در دوازدهم فروردین 1391ساعت 12:4 توسط سمانه|

در زماني كه وفا

 قصه ي  برف به تابستان است

صداقت

 گل نايابي است در آيينه چشمان شقايق ها

به چه كس بايد گفت؟

                               با تو خوشبخت ترين انسانم؟

نوشته شده در هشتم فروردین 1391ساعت 11:10 توسط سمانه|

چه افسانه ی زیبایی…

 زیباتر از واقعیت ..

 راستی مگر هر شخصی احساس نمیکند که نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش است؟

—نوروز مبارک—

نوشته شده در یکم فروردین 1391ساعت 17:13 توسط سمانه|

یادش بخیر!

آخی  واقعا یادش بخیر

عاشق مداد رنگی بودم

البته اکثر بچه ها عاشق مداد رنگین

ولی من نقاشیم خوب نبود

ینی برا سن خودم خوب بودا

برا الانم خوب نیس

خطمم  افتضاحه

نگین(خواهر کوچیکم رشتش هنره) همیشه بهم میگه سمانه تو خجالت نمیکشی داری مهندس میشی خطت هنوز افتضاحه؟؟؟!!!! ما هم خجالت میکشیم

داشتم میگفتم ماشاا... نقاشیم بد نبود

اما همیشه نگا میکردم  ببینم کدوم رنگ با کدوم ست میشه

چی با چی هم خونی داره

کلا اینو میخواستم بگم کاری که ما تو این دنیا انجام میدیم الکی نیس

ینی هیچ کاری الکی پلکی نیس

الان با دقتی که من تو این موارد دارم خیلی خوب میتونم را جع به لباس نظر بدم و یه تیپ باحالو طراحی کنم

راستش شنیدیم مدلا باید ۱۷۵ سانت باشن

و ما هم که به یه چن سانتی کم داریم نمیشه

تصمیم گرفتم  این همه راه نرم اروپا،امريكا ،اقيانوسيه،و....

همين جا باشم مدل طراحي كنم ايميل كنم براشون خوب نيس؟
به جان بچم كه عاليه

بعدشم اينكه

من از الان يه آدم مشهورم و باكلاسم

ديگه باهام حرف مرف نزنيد كه....

اينجانب سمانه غلامي آجيه سميه غلامي بازيگن وزن ۳ رشته تكواندو كه قراره در دوره هاي  المپيك ۲۰۱۲ لندن شركت كنه هستم

به آجي گلم افتخار ميكنم

بهش تبريك ميگم و اميدوارم كه مدال بياره كه مياره

نياوردم خودش ميگه ايشا ا...۲۰۱۶ حتميه

و مهم تر اينكه يكي از  اولين زنهاي  افغانيه كه ميره المپيك

البته من بهش ميگم كه فقط گارد بگير سرتم ببر عقب كه نخوري ناك اوت نشي

آخه نيس سطح مسابقات بالاس واسه همين

آجيمونم جنبش بالاسنميزنه منو شلو پل كنه  

شمام بهش تبريك بگين بهش نشون ميدم

اوخي فرهاد داداشيمم نيس كلي ناراحتم

لپ كلام اينكه آقا جون

از موقعي كه اين آجي ما قرار شده بره المپيك همه دارن تيكه و كنايه ميزنن كه واي واي شماها پس كي ا فتخار ميارين

اي بابا امديم و نياورديم بابا يكم به خوبي ها  ما هم نگا كنيد 

ولي خدايه افتخاريه برا خودش ها اي ول لندن ...... المپيك....... افتتاحيش.......اختتاميش.......اون غذاهاش..... هتلشون.......اب معدني هاشم واقعيه.......تازه يه چند ماه قبلش ميبرنشون كره نميدونم شمالي يا جنوبي برا تمرينات و اينا ..........به به برو حالشو ببر.........البته من اين موضوعو ميخواستم همون  دم دمايه شروع المپيك بگم گفتم حيفه شما ندونيد

  تازه ميتونه حجابم نداشته باشه محض اطلاع بي جنبه ها كه خودم باشم

مرسي از همتون

نوشته شده در بیست و دوم اسفند 1390ساعت 19:26 توسط سمانه|

بعد از تو............

ای هفت سالگی

ای لحظه های شگفت عزیمت

بعد از تو هرچه رفت ، در انبوهی از جنون و جهالت رفت

 

 

 

 بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن

میان ما و پرنده

میان ما و نسیم

شکست

شکست

شکست

بعد از تو آن عروسک خاکی

که هیچ چیز نمی گفت ، هیچ چیز بجز آب ، آب ، آب

در آب غرق شد.

 

 

 

بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم

و بصدای زنگ ، که از روی حرف های الفبا بر می خاست

و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی ، دل بستیم .

 

 

 

بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بود

از زیر میزها

به پشت ها میزها

و از پشت میزها

به روی میزها رسیدیم

و روی میزها بازی کردیم

و باختیم، رنگ ترا باختیم ، ای هفت سالگی .

  

 

 

بعد از تو ما به هم خیانت کردیم

بعد از تو ما تمام یادگاری ها را

با تکه های سرب ، و با قطره های منفجر شده ی خون

از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم .

بعد از تو ما به میدان ها رفتیم

و داد کشیدیم :

" زنده باد    ،،،     مرده باد "

 

 

 

 و در هیاهوی میدان ، برای سکه های کوچک آوازه خوان

که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند ، دست زدیم.

بعد از تو ما که  قاتل یکدیگر بودیم

برای عشق قضاوت کردیم

و همچنان که قلب هامان

در جیب هایمان  نگران بودند

برای سهم عشق قضاوت کردیم .

 

 

 

  بعد از تو ما به قبرستان ها رو آوردیم

و مرگ ، زیر چادر مادربزرگ نفس میکشید

و مرگ ، آن درخت تناور بود

که زنده های اینسوی آغاز

به شاخه های  ملولش دخیل می بستند

ومرده های آن سوی پایان

به ریشه های فسفریش چنگ می زدند

و مرگ روی ان ضریح مقدس نشسته بود

که در چهار زاویه اش ، ناگهان چهار لاله ی آبی

روشن شدند.

 

 

 

صدای باد می آید

صدای باد می آید، ای هفت سالگی

  

 

 

برخاستم و آب نوشیدم

و ناگهان به خاطر آوردم

که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسیدند.

چقدر باید پرداخت

چقدر باید

برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت ؟

  

 

 

ما هرچه را که باید

از دست داده باشیم ، از دست داده ایم

ما بی چراغ به راه افتادیم

و ماه ، ماه ، ماده ی مهربان ، همیشه در آنجا بود

در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی

و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند

 

 

 

 چقدر باید پرداخت؟...

نوشته شده در پانزدهم اسفند 1390ساعت 13:20 توسط سمانه|

دنیای ماست دیگه

نقش پذیری!!!
گاهی وقتی به نقشای طرف مقابلت یه چند تا نقش دیگه اضافه میشه

تو رابطتت باهاش تغییر میکنه

شاید دیگه تو رختخواب باهاش نخوابی

شاید وقتی میری بازار کمتر دستشو بگیری

شاید وقتی باهاش قهر میکنی انقد کار داشته باشه که دیگه وقت فک کردن به علته قهر کردنتو نداشته باشه چه برسه زنگ بزنه و گریه کنه .....

یه دیوار

یه حریم

یه چیزی بین تو اون درست میشه که خودتم نمیدونی چیه و برا چی ایجاد شده

اون که تغییر نکرده

تو که تغییر نکردی

عجیبه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!ولی براش آروزی خوشبختی میکنی و دوستش داری و سعی میکنی توجیه بشی با این حرفش که میگه :

دوست دارم

شوهرمم دوست دارم

                                         به اندازه تو

ولی نوعش فرق میکنه

و تو میدونی درسته  نوعش فرق میکنه

اما تو رو کمتر از اون دوست داره

حسودی میکنی

اما بهش حق میدی

شاید یه روزم تو یکی رو پیدا کردی که بیشتر از اون دوست داشته باشی

و

                                             فقط تفاوتش در نوعشه

((قابل توجه دوستانه  عزیزم  مخاطب این پست دوست خوبم زهرا هست

محض اطلاع خدمت بی جنبه ها و منحرفا))

نوشته شده در هفتم اسفند 1390ساعت 21:19 توسط سمانه|

امروز تازه فهمیدم

دیر اما فهمیدم

دنیا منو کم داشته

نه اینکه بدون من ناقصه نه!!!

با من زندگی برا چند نفر قشنگ تره

و

و با  اونا برای  من

ممنونم خدا جونم........................

                                               گاهی ادما میزنه به سرشون الان از این حالت سرشارم

نوشته شده در هفتم اسفند 1390ساعت 19:19 توسط سمانه|

چشمان معشوق من شباهتی به خورشید ندارد

و مرجان از لبهای او سرخ تر است

و اگر برف را سفید گویند ، پوست او چون برف نیست

اگر موها را به سیم تشبیه کنیم ، بر سر او بسیار سیم رسته است.

من گلهای سرخ دمشقی بسیار دیده ام،

اما نشانی از آن گلها در گونه های او نیست

و در بعضی عطرها و بُخورات ، رایحه ای خوش تر از نفس او می توان یافت

من دوست دارم که صدای او را بشنوم

اما نیک می دانم که آوای موسیقی از نوای او لطیف تر است.

گیرم که هیچگاه چشمم به الهه ای نیفتاده و عبور آسمانی او را شُهود نکرده ام ،

اما نیک می دانم که معشوق من وقتی راه می رود پای بر زمین دارد

با اینهمه به آسمان سوگند که معشوق من

همانند همه ی آن چیزها ، که در تشبیهات همچون مظاهر کمال بر شمردم

نایاب و یگانه است

(شکسپیر)


نوشته شده در دوم اسفند 1390ساعت 11:32 توسط سمانه|

دنیای ما اندازه هم نیست
من عاشق
بارون و گیتارم
من روزها تا ظهر می‌خوابم
من هر شبُ تا صبح بیدارم

دنیای ما اندازه هم نیست
من خیلی وقتا ساکتم، سردم
وقتی که میرم تو خودم شاید
پاییز سال بعد برگردم

دنیای ما اندازه هم نیست
می‌بوسمت اما نمی‌مونم
تو دائم از آینده می‌پرسی
من حال فردامم نمی‌دونم

تو فکر یه آغوش محکم باش
آغوش این دیوونه محکم نیست
صد بار گفتم باز یادت رفت
دنیای ما اندازه هم نیست

نوشته شده در بیست و نهم بهمن 1390ساعت 14:29 توسط سمانه|

ولنتاین

ولنتاین پیام میدادن که

سلام عزیزم ولنتاینت مبارک

اگه الان دوست پسر داشتی به جای این اس ام اسای مصخره داشتی کادو باز میکردی!
ای بابا

کل تیپ و زندگی مون که شبیه همه

هدفامونم که کپی هم شده

خدا آخر عاقبت همه مونو به خیر بگذرونه!!!

راستی دوستان ولنتاین همه تون مبارک با تاخیر

نوشته شده در بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 12:10 توسط سمانه|

بازی زندگی

مهم نیس تو بلدی یا نه !!!

۲ حالت داره

بلد بودی بازی می کنی و لذت می بری و پیش میری شایدم بردی!!!

اگه

بلد نباشی!!!!

باید بشینی و با یه دنیا  استرس و ترس و غم و اندوه و حسرت

یه طرفت گناهای شیرین

و طرف دیگت صوابای سخت

یه عده ادمی که میبیننت وای وایشون تا عرش میره که اینا چیه میگی؟
چرا فک میکنیم ما بهتر از اونیم که داره این چرندیاتو میگه؟
مگه قضاوت کار خدا نیس؟
چرا یکی که بد حجابه میگیم نه خدا سرش میشه نه دل داره

وقتی یه خواننده هر چند ظاهری برا فروش البومش برا خدا میخونه

و تو برا ۵ دقیقه که شده به خدا فک میکنی دستاشو میگیری و دوستش داری

چرا ؟
کار تو چقد مفیده

و

ادمایی که نه میفهمنت
نه کمکت میکنن

و شایدم یه سنگی بندازن این وسط

میبینی فرقش همینه

بلد بودنو نبودن

انکارش نکن که اگه انکارش کنی خیلی دلت خوشه

چشماتو باز کنی کلش همینه

برا همینه میگن حقیقت تلخه

افسوس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من بلد نیستم

نوشته شده در بیست و یکم بهمن 1390ساعت 15:9 توسط سمانه|

تو به آخرِ قصه ی خوشبختی ات رسیدی

 و

کلاغه

 سیاهِ

بخت من که به هیچ کجا نرسید!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در بیستم بهمن 1390ساعت 21:13 توسط سمانه|

خیال نکن
اگر برای کسی
تمام شدی
امیدی هست

خورشید
از آنجا که غروب می کند
طلوع نمی کند

نوشته شده در هفدهم بهمن 1390ساعت 20:43 توسط سمانه|

کی میگه ادما مزه ندارن؟!!!!!!!!!!!!!!!
                                                                            این روزا

                                                                                       انقدر تلخم که طعمش داره جیگر

                                                                                خودمو اتیش میزنه!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در چهاردهم بهمن 1390ساعت 21:41 توسط سمانه|

سلام دوستای خوبم

می خوام براتون تو این پستم راجع به دوران کودکیم بنویسم

راستش به ذهنم رسیده بود از بچگیام بنویسم ولی خوب دیگه الان قسمت شد که بگم

بله.....

بریم سر اصل مطلب:

بنده وقتی نی نی بودم

یعنی وقتی خیلی نی نی بودم

یه نوزاد آروم بودم خیلی خیلی آروم (الانم آرومم ولی اون موقع بیشتر)

 

مامانم وقتی بر می گرده به خاطرات گذشته و از اون موقع ها که من نی نی  بودم حرف میزنه می گه سمانه منو اذیت نکرد، خیلی بچه آرومی بود.

 

بنده وسط دو خواهر که چه عرض کنم آتیش پاره به دنیا امدم و این وسط باید یکی کناره گیری میکرد یا نه !!!

بله دیگه داشتم می گفتم عاشق لی لی بازی بودم

همیشه همسایه ها میومدن شکایت می کردن به مامانم که این دختر شما در حیاط ما رو خط خطی کرده.جاتون خالی چه دعوایی می کرد مامانم منو

 

با نگین خواهر کوچیکم بزرگ شدم همیشه و همه جا با هم بودیم خاطرات مشترک زیاد داریم.

یه چیزی همیشه برا خودم جای تعجب داره که به شدت!!!!

 من دختر گوشه گیری بودم

و دورن گرا

یادم نمیاد مث اکثر بچه ها نق زده باشم یا و بهونه گیری کرده باشم

یا به مامانم بگم اونو بخر ......کلا دختر باحال به من میگفتن دیگه

 

یادم میاد وقتی دفتر مشقم تموم می شد از اول دوباره دفترمو پاک می کردم بعد دوباره می نوشتم توش

قناعتو دارین!!!!!
یا وقتی کفشام پاره می شد به مامانم نمی گفتم تا خودش می دیدو می رفتیم کفش بخریم

به به 

 

راستش تو دوران بچگی با وجود نگین و سمیه مامانم زیاد نمی تونست به من توجه کنه

 آخی برا خودم

 

یه مرغ داشتیم منو نگین که اسمش مَ مَک آتیش بود

یعنی بانمک و آتیشینازی خودمون بزرگش کردیم چقد خواهرم غر غر می کرد این کثیف کاری می کنه   اینو بکشیم ما هم گریه می کردیم که نکشینش

مامانم تعریف می کنه من حدودا ۳ ساله بودم که همیشه کفشو، جارو و وسایل خونه گم می شده

۱ یه ماهی به همین منوال گذشته، و مامانم در به در دنبال عامل اصلی این توطئه می گشته

بعد یه روز که مامانم داشته از سر کار برمی گشته، می بینه من همه رو دارم دونه دونه پرت میکنم تو کوچه و می گم مردما بیاین ببرین

به به اینم از خیر خواهیم

الانم این جمله معروفو خاله هام وداییام همیشه میگن :((مردما بیاین ببرین))

 

یادم میاد نگین همیشه عروسکای منو ازم میگرفت البته به زور و بکش بکش و گیس به گیس شدنو اینا و بعد بازی میکردم منم همیشه بی عروسک میموندم .تا الانم عروسک دوس دارم فک کنم به خاطر این قضیه باشه

نازی خودم

 

یه بارم به خاطر این آتیش پاره ها من پرواز کردم

الان میگم بهتون

 اون موقع کلاس دوم دبستان  مدرسه سمیه کنار مدرسه ما بود رفته بود با نگین دعوا کرده بود نگینم قهر کرده بود وسط مدرسه بدون کیف داشت می رفت خونه

منم داشتم می رفتم دنبالش صداش می کردم و می دویدم جواب نمی داد

که یه دفه دیدم که خوردم به یه چیزی رفتم هوا

حالا تو هوا خودم جمع کردم منتظرم بخورم زمین حالا مگه مییومدم پایین !!!

دیدم با سر خوردم رو اسفالت خدا رحم کرد چیزیم نشد فقط سرم درد میکردو از مچ پامم خون می یومد

مرده بنده خدا ترسیده بود امده بود جلو بهش می گفتم به من دست نزن من خوبم

اینم از اراده من دیگه البته این بر میگرده به ملیتم انقد سر سختم ها!!!!

 

تا حالام جاش رو پام هست ولی کاریم نشدولی پروازی بود برا خوش ها!اینم از پروازم

بچه که بودم موهام خیلی بلند بود اصلا نمی تونستم شونه بزنمشون، مامانم همیشه دوتایی می بافت از زیر مقنعه مدرسمم می زد بیرون

خیلی کم حرف بودم ولی همه می گن خیلی شیرین زبون بودم

 

یادم میاد ۵ سالم بود کتابو بر عکس می گرفتم دستم شعر می خوندم

طولانی بود خوباینم از حافظه ام

عاشق دوچرخه سواری بودم

یه دوچرخه داشتم مدام تو کوچه از این ور کوچه به اون ور کوچه. تمرین می کردم یه دست و بدون دست دوچرخه سواری کنم اینم از تلاشم

 

یه همبازی داشتم تو محلمون اسمش علی بود.وقتی خونشون عوض کردن امد در خونمون خدافظی کرد منم بهش یه جا کلیدی یادگاری دادم نازی چقد گریه کردم وقتی رفت

الان انقد دوس دارم ببینمشاینم از دوس پسرم

اسما یکی از دوستام بود خیلی تپلی بود نازی نازی

 

یه حیاط داشتن اندازه دانشگامون منم یه بار رفتم یه کارتن برداشتم حلزونای تو باغچه شونو ریختم تو کارتن شب گذاشتم بالای سرم صب که بیدار شدم دیدم نیسچقد به این فک کردم که کجا رفتن تا الانم درنیافتم که کجا غیبشون زد

 

یه بار ۶ ساله بودم رفته بودم حموم، امدم کنار بخاری وایستادم که بازوم خورد به لوله بخاری چقد سوخت

شب بود میدیدم داره میسوزه ولی نه گریه میکردم نه به کسی چیزی میگفتم .داشتم سیب می خوردم که به فکرم رسید یه کم سیب بذارم روش که دیدم داره کم کم دردش کم شد و خوابم برد

فرداش که مامانم دید داشت از تعجب شاخ در می اورد که چرا بهش نگفتم که دستم سوخته

نازی صبرو دارین !!!!!
وقتی با نگین دعوا می کردم بهش میگفتم: کاش تو نبودی من جای تو یه قل داشتم  انقد گریه می کرد الان پشیمونم به خودشم گفتم

یه رودخونه بود تو محلمون وقتی خونمون اونور آب بود ۳ بار توش غرق شدم

تا الانم از آب میترسم ولی عاشق شنام  اینم از اینکه من اصلا دختر بی دستو پایی نیستم

مامانم اصلا نمیومد مدرسه مون ینی من که یادم نمیاد امده باشه چون می رفت سر کار  مادر بزرگم یه بار امد مدرسه م من اول دبستان بودم برام یه ساندویچ نون و پنیر سبزی آورد تا الان مزه اش فراموشم نمیشه  خدا بیامرزدت مادر جون

 

یه بارم وقتی با مادر جونم رفته بودم بازار اون موقع اونور آب بودیم من فک کنم ۶ سالم بود.زلزله امده بوده همه بچه ها داشتن گریه می کردن البته خفیف بود ها ولی نمیدونم چرا گریه میکردن !!!!

بعد من دست مادر جونمو گرفته بودم صلوات میفرستادم .به به اینم از دلو جراتم

 اینو بگم که میان با هواپیما از تو خونمو میدزدنم باور کنید

نیست الان عصر شکار مغزهاست

مامانم برا منو سمیه یه دو تا  گوشواره پلاستیکی خریده بود ولی خداییش قشنگ بود مروارید داشت یه عالمه

من به فکرم رسید اگه دفنش کنم چند سال بعد درش بیارم ارزشش زیاد میشه

 

 گرفتم تو باغچه دم در حیاطمون دفنش کردم. از قضا این دختر فضول همسایمون دیده بود و امده بود گنج  منو تحویل مادر گرامیم داده بود با کلی خود شیرینی نمیدونم به مامانم چی گفته بود و رفته بود مامانم فقط بهم گف دیگه برات گوشواره نمیخرم

 

تمام این داستان بر اساس یه واقعیته محضه

 

اغراق نکردم

فک کنم این شاد ترین پستم باشه چون موقع نوشتنش فقط برام خاطرات خوب تداعی شد و خندیدم

 

 

 

 

 

نوشته شده در بیست و نهم دی 1390ساعت 14:55 توسط سمانه|

میگم وای!!!!!!! چقد سرده !!!!!!

 

میام دستاتو میگیرم .....

 

خیلی وقته منتظر این جمله م

خدایا بیا دستام سرده ها!!!!!!

 

نوشته شده در بیست و دوم دی 1390ساعت 22:21 توسط سمانه|

سکوت

همیشه یک پرده

به قدر وسعت یک پرده

نقش میگیرد

کنار بزن

سکوت شب از صوت رنگ لبریز است!

 

نوشته شده در بیستم دی 1390ساعت 19:46 توسط سمانه|

۱۵ دی ماه بود که

بیست و یک ساله شدم

برای خودم دعا میکنم:

 که خدا از من بگیرد

هر آنچه خدا را از من می گیرد...

 

 

 

نوشته شده در پانزدهم دی 1390ساعت 18:28 توسط سمانه|

احساس کثیفی می کنم

هر چی بیشتر میرم حموم بد تر میشه

دارم گم می شم

تو مسیر میدون شهدا تا کتابخونه

تو اتوبوس دانشگاه

تو بازاری که همیشه با زینب میریم

تو پارکی که می شینیم توشو بستنی قیفی میخوریم

دارم گم میشم

احساس محو شدنمو تو ادما

تو نگاهاشون می بینم

باید شبیه اونا بشم

انگار طاعون زده به شهر

دیگه برام عادی شده

دیدن گناه

دیدن مردن معصومیت یه آدم

دیدن خود فروشی

دیدن حساب و کتاب بعد از اون

تلخه

اینروزا هر چی بیشتر شکلات می خورم بیشتر تلخیشو احساس میکنم

دیگه نمی تونم بلند بخندم

وقتی دیرم میشه مثه بچگی هام بدوم تا زودتر برسم

گریه کردنو که نگو  وای

هیچی به اندازه گریه کردن نا خود اگاه نگاهای مردمو  ترسناک تر و ترحم انگیزتر نمیکنه  

باید سنگین باشم

که مرد همسایه بد فک نکنه

که شوهر خالم نبینه

که دوست داداشم اتفاقی از تو خیابون رد نشه

تا حالا محدودیت زندگی رو تا این حد حس نکرده بودم

چرا حس نکرده بودم؟
احساس یه کبکو دارم

برفا هنوز رو یقه پالتوی قرمز بچگی هام که برام تنگ شده مونده

چقد خوبه که وبلاگ دارم

خدایا شکرت

چقد خوبه مریمو دارم

خاکستری

پیام

و...

خدا داره نزدیک ترین آدمای زندگیمو ازم می گیره

دارم به غریبه ها عادت میکنم

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهاردهم دی 1390ساعت 19:11 توسط سمانه|

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

 باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند
 
غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


دکتر شریعتی
نوشته شده در دوازدهم دی 1390ساعت 13:6 توسط سمانه|

وقتی کودکی بیش نبودم

عاشق معلمم شدم

خوب یادم است در شنبه روزی

وقتی صوتش با همیشه فرق کرده بود !!!

برایمان شیرینی آورد

......

یک هفته با او قهر بودم!

که چرا منتظر نماند تا من بزرگ شوم

تا خودش برایم گفت:

" فرصت های بهتری هم  هست پسر"

سالها از از

آن روز می گذرد

ولی من هنوز

معنی فرصت های بهتر را درک نمی کنم!!


عاشق این شعر شدم

خیلی آبی بود

نوشته شده در بیست و هفتم آذر 1390ساعت 11:5 توسط سمانه|

زمستان می رسد همین روزها

دیگر مهم نیست رد ِ پای تو

در کدام جاده ...

کدام کوچه ریخته است...

همین روزها زمستان از راه می رسد

و برف

سپید می کند همه جاده ها را

از سیاهی قدم های کسی که روزی بهار را از من گرفت

 

نوشته شده در بیست و هفتم آذر 1390ساعت 10:52 توسط سمانه|

آب ها که از آسیاب افتاد

بیا

درنگ نکن

سهم من ازتو

صدای پای توست

نوشته شده در نوزدهم آذر 1390ساعت 19:25 توسط سمانه|

پدر قبلا

وحشتناک سیگار می کشید

اما الان

سیگار وحشتناک می کشد

پدر می کشد

حتی اگر تک تک سیگارها

شبیه مار شوند

تنها آه کشیدنهای مادر است

که کشیده تر می شود

نوشته شده در نوزدهم آذر 1390ساعت 19:22 توسط سمانه|

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

بین آدم هایی که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است...

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی

و دلت همواره محو شادی و تبسم باشد...

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را

همه هستی و رویایش را

به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد...

مهربانم ای خوب!

یک نفر هست که با تو

تک و تنها با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور!

پر احساس و خیال است و سرور!

مهربانم!

این بار یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی...

نوشته شده در ششم آذر 1390ساعت 20:38 توسط سمانه|

کاش می توانستم کودکیم را

از آلودگی شما در امان دارم

شما که برای سرخوردگی مغز ها تلاش می کنید

شما که برای سرخوردگی شرافت تلاش می کنید

شما که برای سقوط ایمان تلاش می کنید

شما که بیهوده تلاش می کنید

و پوچیتان ٬ از هدف پوچتان پیداست

چه می یابید ؟

جز ذهن آزرده ی ما ...

که موریانه ها را به جویدن جنبش روح ما ترغیب می کنید

وسعت روحتان حقیر است

و در این حقارت٬ معنای زندگی را فراموش کرده اید

حقیرید و بیش از ما

خود را به بازی گرفته اید

و از فرظ حقارت به ذلتی ابدی رسیده اید

کاش می توانستم

سادگی چشمانم را

از آلودگی شما در امان دارم

شما که چوب حراج به خلاقیت خلق می زنید

و پیش از فروش افکار من

آبروی خود را به هیچ می فروشید

کاش برایتان راهی بود

تا به سفره ی بی دریغ خدا برسید

و من می توانستم کودکیم را

از آلودگی نفس هاتان در امان دارم

کاش می توانستید دستانتان را

از خاک ضلالت

بیرون بکشید

و گیاه پاک هستی را لمس کنید

حقیرید و در تنهاییتان

به حقارت خود شوکت می بخشید

همه ی علمتان میز گردیست که دور آن جمع می شوید

شما که گیج می آیید

شما که گیج می مانید

و گیج پناهنده ی خاک می شوید

شما که سرگذشت شومتان را یدک می کشید

و فرزندانتان را به پستی می سپارید

و چون پیشینیانتان

در گور هایی

میان گور انسا های شریف مدفون می شوید

و پاکی رهگذران

بر گورهایتان قرآن می خواند

تا آمرزیده شوید

برایتان آرزوی مرگ می کنم

تا پاکی ایمانم

برایتان قرآن بخواند

 

نوشته شده در ششم آذر 1390ساعت 20:30 توسط سمانه|

پپه چپه در مدرسه :

پپه چپه همه چیزش چپه بود

برای همینم توی مدرسه چپه ها ثبت نامش کردند

مدرسه چپه ها پنج تا شاگرد و یک معلم و یک مدیر بیشتر نداشت

توی مدرسه چپه ها هیچ بچه ای درست سر جاش نمی نشست

اصلا هیچ بچه ای جای درست و حسابی نداشت

جای پپه چپه سر جا لباسی بود

یکی هم روی میز معلم دراز میکشید

یکی هم روی زمین می نشست

یکی هم خودش نرده بون آورده بود

و بالای نردبان می نشست

یکی از بچه ها هم پشت پنجره پاهاشو آویزون می کرد

اقا کجول یعنی آقا معلم هیچی بهشون نمی گفت

آخه بفهمی نفهمی خودشم چپه بود

چقد شبیه روززگار ما شده این داستانه پپه جون

 

نوشته شده در سوم آذر 1390ساعت 20:32 توسط سمانه|

بنام خدای من ...

 

هوس سیب آبی کرده ام ... چیزی که هرگز تا بحال نخورده ام ..

هوس چیزی کرده ام که تابحال حتی مثلش را هم نچشیده ام ..  

" شده بفهمی چه میگویم ...

حتی اتفاقی ... ! "

 

زن ها از فیزیک کوانتوم هم پیچیده ترند .. درست مث دل آدمها ...

آری .. حتم دارم زنها بیشتر از هر چیز دیگری در دنیا به " دل آدمیزاد " نزدیکند و شبیه ..

به پیچیدگی و اسرارآمیزی اش ...

میدانی زن بودن یعنی چه !!!

" شده بفهمی چه میگویم ...

حتی اتفاقی .. ! "

 

حال غریبی دارم ... مث :

مث هوس طعم سیب آبی ...

مث کشیش جوانی که دل بسته ی دختری زیبا شده و رویای تصاحبش را در سر می پروراند ...

مث زنی که با پیچیده گی های کلاف دلش برای فصل های یخ زده لباس گرم میبافد ...

" شده بفهمی چه میگویم ..

حتی اتفاقی ...! "

 

اینها را گفتم فقط برای اینکه بگویم ..

همه ی اینها " این مقدمه های زنانه و هزار حرف دیگر " که سهل است ..

شاید اصلا به دنیا آمده ام که ققط بگویم :

 "" بی تو چه حالی دارم ... ""

  همین ...

 

 "  تا بحال شده بفهمی بی تو چه حالی دارم .. "

  " اصلا هیچ شده بفهمی چه میگویم ...

       حتی ..  حتی اتفاقی .... ! "

 

نوشته شده در بیست و هفتم آبان 1390ساعت 20:49 توسط سمانه|

مهربانم
دیگر نگران
تنهایی من نباش

این روزها
دل خوش به محبت غریبه ای هستم
و فانوسی که گهگاه تو برایم روشن می کنی

بیاندیش به بادبادک های بر باد رفته
و کودکانی که پشت چراغ های قرمز
به جای بادبادک معصومیتشان را به باد می دهند

نوشته شده در بیست و پنجم آبان 1390ساعت 20:31 توسط سمانه|


آخرين مطالب
» او ميشود من..............................................................
» اين روزاي من..................................
» صداقت.....................................................
» نوروز............................مبارك
» المپيك 2012................
» هفت سالگي............................
» حسادت.............................
» زندگی .........................سلام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
» معشوق من........................
» پاییز سال بعد.....................

Design By : Pichak